دن کیشوت؛ پهلوان سرگردان از ایالت مانش
اما واقعیتهای زندگی کجا و اوهام و پندارهای او کجا! دن کیشوت بیهدف نیست و افکار و آرمانهای عالی دارد، ولی چون واقعیتها با او سر یاری ندارند و زندگی با اندیشههای او جور در نمیآید، به جنگ واقعیت میرود. نبرد تن به تن او با آسیابهای بادی زندهترین نمونهی در افتادن خودسرانه و کورکورانهی او با مظاهر عینی و واقعی حیات است.
از طرف دیگر، «سانکو پانزا»ی شیرینسخن و مثلگو، اسلحهدار و مهتر دن کیشوت، با همهی سادهلوحی و عبودیت خود، چون دستخوش خیالبافیها و مالیخولیاهای ارباب خویش نیست، واقعیت را لمس مینماید و آنرا هرگز انکار یا نفی نمیکند.

با اینکه «سروانتس» از سهو و اشتباه مبرا نیست، اما همچنان «دن کیشوت» در شمار عالیترین و بزرگترین داستانهای جهان قرار دارد. داستان از دو قسمت تشکیل شده، که قسمت دوم آن ۱۰ سال بعد از قسمت اول، یعنی در ۱۶۱۵ میلادی، منتشر گردید. در طول این مدت، نویسندهی دیگری کتابی را که در حقیقت مکمل قسمت اول دن کیشوت بود نوشته و منتشر میکند. همین موضوع در قسمت دوم دن کیشوت سروانتس، مایهی انتقاد او میشود. او این انتقاد را بارها در طول قسمت دوم از زبان شخصیتهای داستان، عنوان میکند. چنانکه در صفحهی ۱۲۵۳ میخوانیم:
«…دن کیشوت گفت: …در دنیا بجز من دن کیشوت دیگری نیست. این کتاب که شما بدان اشاره کردید در این دنیا دست به دست میگردد ولی هرکس که بخواند تیپایی بر آن میزند و به دورش میاندازد… من به هیچوجه آن دن کیشوت که نامش در آن داستان یاوه و بیمعنی آمده است نیستم. اگر این کتاب، واقعی و ارزنده و صحیح باشد قرنها عمر خواهد کرد و جاویدان خواهد ماند ولی اگر بد باشد از گهواره تا گور راهی دراز نخواهد پیمود…»
نکتهای که به انصاف نبایست نادیده گرفته شود، ترجمهی استادانهای است که برای دن کیشوت صورت گرفته؛ توضیحات مختصر و لازم و استفاده از مثلهای جایگزین و مناسب بر کیفیت ترجمه دوچندان افزوده است.
و اینک بخشی از داستان:

…دن کیشوت گفت: سانکو، الحق که تو روستایی احمق و بیشعوری هستی و در زمرهی کسانی به شمار میروی که میگویند زنده باد غالب! – سانکو گفت: من درست نمیدانم جزو کدام دستهام ولی خوب میدانم که من هرگز از دیگ بازیل نخواهم توانست چیزی را به عنوان مائده مختصر از دیگ کاماش نصیبم شده است بیرون بیاورم.»
و در همین اثنا ماهیتابهی پر از مرغ و غاز را به ارباب خود نشان داد. سپس یکی از مرغها را برداشت و با ذوق و اشتهای تمام به خوردن پرداخت و در حینی که لقمه به لقمه میجوید و میبلعید گفت: «تف به ریش هنر و استعداد بازیل باد! چه مثلی است که گویند هرچه داری میارزی و هرچه بیارزی داری. به قول یکی از جدههای من در دنیا بیش از دو طبقه و دو خانوادهی مشخص و متمایز وجود ندارد یکی داشتن و یکی نداشتن، و آن مرحومه طرفدار داشتن بود. به هر حال، ارباب عزیزم جناب دن کیشوت، مردم در این عصر و زمانه سراغ دارایی و ثروت را بیش از علم و معرفت میگیرند و خری که آراسته به زر و زیور باشد بیش از اسبی که پالان بر پشتش نهاده باشند جلوه دارد. بنابراین باز تکرار میکنم که من طرفدار کاماشم، کاماشی که از دیگ او برای سدجوع موقت من مرغ و غاز و خرگوش بیرون میآید، اما از دیگ بازیل اگر شوربایی هم بیرون بیاید جز تفاله چیزی نخواهد بود.
دن کیشوت پرسید: سانکو سخنرانی تو تمام شد؟
سانکو گفت: ناچارم تمام کنم زیرا حس میکنم که حضرتعالی کم کم از شنیدن سخنان من خشمگین و آزرده خاطر میشوید. لیکن باور کنید که اگر این یک دلیل مانع نطق من نمیشد خود را آماده کرده بودم که از حالا تا سه روز صحبت کنم.
دن کیشوت گفت: سانکو، از خدا میخواستم که پیش از مردنم ترا لال ببینم.
سانکو گفت: ارباب، به همین شیوه که ما پیش میرویم قبل از مرگ شما کار من به خاک خوردن خواهد رسید و شاید در آن هنگام چنان لال شوم که تا آخر عمر و یا تا قیام قیامت نتوانم یک کلمه حرف بزنم…