قبل از آنکه در ماه آوریل ۱۹۷۴ با خواننده افغان "عبدالوهاب مددی" و "توماس گالیا"، صدابردار رادیو و تلویزیون غرب آلمان، راهی کابل شوم با موسیقی افغانستان آشنا بودم.

تا آن زمان در آلمان حداقل شش صفحه صوتی (گرامافون) وجود داشت که من در برنامه های رادیویی آن زمان به شنوندگان رادیو معرفی کرده بودم. یکی از صفحه ها که یونسکو منتشر کرده بود را "آلن دانیل‌او" (Alain Daniélou) تهیه کرده بود.

یان رایشو کیست؟

دکتر یان رایشو بیش از سه دهه رئیس بخش موسیقی رادیو و تلویزیون غرب آلمان دبلیو. دی. آر(WDR) بود.

او که تحقیقات دانشگاهی در مورد مقام در موسیقی عربی داشت علاقه ویژه‌ای به موسیقی‌های شرقی، بخصوص موسیقی فارسی زبانان و موسیقی هند دارد.

یان رایشو در مدت مسئولیت در رادیوی آلمان صدها گروه موسیقی از کشورهای شرقی را برای اجرای کنسرت به آلمان دعوت و ثبت های این کنسرت ها را از رادیو و تلویزیون آلمان پخش کرد.

سهم این روزنامه نگار، پژوهشگر موسیقی و نوازنده پیانو و ویولون در شناساندن موسیقی های شرقی در اروپا غیر قابل انکار است.

یان رایشو در سال ۱۹۷۴ به همراه عبدالوهاب مددی سفری به شهرهای مختلف افغانستان کرد و حجم زیادی از موسیقی های مردمی را در آنجا ثبت و با خود به آلمان آورد.

یان رایشو یادنوشته خود را ازسفرش به کابل به بی‌بی‌سی فارسی نوشته است.

سه صفحه به همت "مارک اسلوبین" (Mark Slobin)در یک گلچین آمریکایی منتشر شده بود و دوتای دیگر را هم تم و "لورن ساکاتا" (Tom & Lorraine Sakata) ضبط کرده بودند.

هر کدام از این قطعات موسیقی مرا از روز اول به شدت تحت تاثیر قرار داده بود. بعلاوه در آن زمان کتابی هم از "فلیکس هربورگر"(Felix Hoerburger) درباره موسیقی مردمی افغانستان به بازار آمده بود.

پیش از سفرم به افغانستان چیزهایی در مورد اسکندر مقدونی و هلینیسم در بلخ شنیده بودم. علاوه بر آن ملودی هایی از افغانستان وجود داشت که به موسیقی قرون وسطایی اروپایی و یک نوع موسیقی فلامینکو جدید خیلی شباهت داشت. من "هم آوایی" غیر قابل تصوری بین موسیقی افغانستان و موسیقی اندلس حس می کردم.

ولی در حین سفر همه چیز تغییر کرد. برای من افرادی که این ملودی ها را می خواندند و می نواختند، بیشتر از خود موسیقی، جالب شده بود.

"در حین سفر همه چیز برایم تغییر کرد. برای من افرادی که این ملودی ها را می خواندند و می نواختند، بیشتر از خود موسیقی، جالب شده بود. "

از طرفی اشعار ترانه ها هم مرا شیفته می‌کردند؛ بخصوص ترانه هایی که از خطه شمال کشور و بویژه سرزمین کوهستانی جادویی بدخشان بودند.

عبدالوهاب مددی با چند هفته کار طولانی متن ها و شعر ترانه ها را روی کاغذ می‌نوشت و ترجمه می‌کرد. تصاویر شاعرانه راجع به عشق و شیفتگی در این ترانه ها با بازدید از روستاهایی با کوچه های تنگ و خانه های گلی تکمیل می‌شد؛ روستاهایی که میدانی برای عرضه تاریخی بزرگ بودند. در اینجا می‌شد بر فراز دیوارها و قلعه‌های شهر باستانی بلخ رفت و به تاریخ نگریست.

مددی برایم مداوم از دشت های لاله حرف می زد که در چند روز آینده از دل سنگی زمین بیرون می زنند و همه چیز به رنگ سرخ آغشته می‌شود. آیا آنها واقعا لاله بودند یا شقایق و پرنده هایی که در آنجا می‌خواندند و بلبل نامیده می‌شدند، بلبل بودند یا عندلیب؟ یک چیز در افغانستان حتمی بود: مستمندترین مستمندان (فقیرترین فقیران) آواز می‌خواندند و حال و وضع اهل موسیقی آن قدرها هم بد نبود.

کار آنها آفریدن شادی در زندگی بود. همه موسیقی هایی که تا حال ضبط شده بودند نقص فنی داشتند.

در سال ١٩٨١ افرادی بنگیچه، آوازخوان ماهر افغن را در راه مزار شریف دستگیر کردند و زیر شکنجه طولانی کشتند. جرم و جنایت او فقط یک چیز بود: اجرای موسیقی. خطای او براساس این اتهام نامه "خوانندگی" بود.

برای پخش از رادیو ما به کیفیت خوب نیاز داشتیم. باید در ضبط هایمان فضای طبیعی موسیقی را منتقل می‌کردیم و باید گرمی فضایی که موسیقی در آن نواخته می‌شد را به شنونده رادیو هم انتقال می‌دادیم.

در افغانستان من بیش از هر چیز از ملودی های موسیقی متعجب و شیفته آن می‌شدم.

ملودی ها تنها از چند نت ساده ساخته می‌شدند و در خطوط حامل بلند (سطرهای موسیقی) قدرت غیر قابل تصوری پیدا می‌کردند.

مثلا یک ترانه معروف فرخاری که ساختار آن نهایتا از تعویض بین دو نت همسایه تشکیل می‌شد و با زمینه نوازی قوی دامبره و نت های زیر که آن را زینت می‌کردند، همراهی می‌کرد.

چطور می‌شد هارمونی و ساختار این چنین موسیقی را "جدی" گرفت؟ یک موسیقی ساده که عمیقا احساس شده، طوری که خواننده و شنونده را همزمان از جا تکان می‌دهد؟ همین جا بود که درک کردم باید در چشمان این موسیقی نگاه کرد تا آن را فهمید. باید در روند ملودیک این موسیقی رها شد.

سلسله زلف زیبای تو بی همتاست

آنها مثل مار به نظر می‌رسند

ولی موهایت را آذین می‌کنند

هر کس یک شب با تو بگذراند،

حاجی می‌شود

گویی صد بار مکه رفته است

کجایی دلبر من؟

تو روزم را سیاه کردی و دلم را شعله ور

آرامگاه خواجه ابونصر پارسا، در شهر قدیمی بلخ

"بنگیچه خلمی مهربان"، خواننده و نوازنده ای ماهر از شمال افغانستان بود که ما را در خیابان های مزارشریف همراهی کرد. با ما در چایخانه کنار سماور، چای و غذا خورد، هر جا که لازم بود به مددی مشورت داد، با ما به مراسم جشن بهار آمد تا افرادی را که برای برنامه های ما مناسبند معرفی کند.

بنگیجه در موقع صحبت اکثرا یک بلدرچین (بودنه) اهلی شده را در دست داشت و نوازش می‌کرد.

او شهر زادگاهش، تاش قرغان (خلم) را با موسیقی به ما معرفی کرد:

"روستای ما خامه (قیماق) های خوبی دارد

بنواز بابا قران، آهنگ هایی از تاش قرغان بنواز

سازت را همه دوست دارند

پیر و جوان

من بازهم می‌خوانم، تا دلم آرام شود.

"برای من افرادی که این ملودی ها را می خواندند و می نواختند، بیشتر از خود موسیقی، جالب شده بود. از طرفی اشعار ترانه ها هم مرا شیفته می کردند؛ بخصوص ترانه هایی که از خطه شمال کشور و بویژه سرزمین کوهستانی جادویی بدخشان بودند."

این گونه ترانه ها را ما در مزار شریف ضبط کردیم. همه خوانندگان و نوازندگان برای ضبط به محل اقامت ما، اتاق ضبط هتل "شب های بلخ" می آمدند. "روما عبدالله" و "غلام سخی"، دو خنیاگر دوره گرد هراتی اینقدر طبیعت را دوست داشتند که حتی نمی‌خواستند پا به خانه آجری بگذارند و موسیقی شان را آنجا اجرا کنند.

از سفرم به افغانستان در دهه هفتاد میلادی همانقدر که گنبد لاجوردی آرامگاه علی را در آفتاب درخشان فراموش نمی‌کنم، همانقدر که چهارهزار سال تاریخ را که در پشت آن با برف پوشیده شده بود فراموش نمی‌کنم، همانقدر هم آهنگ ارزشمند عبدالله که با نغمه های دلنشین رباب اجرا می شد را فراموش نمی‌کنم.

چه به سرعت این جهان بی تزویر، بی تکلف و هوشمند غرق شد.

چند سال بعد دوست و همراه ما بنگیچه خلمی با سرنوشتی تلخ روبرو شد. در سال ١٩٨١ افرادی او را در راه مزار شریف دستگیر کردند و زیر شکنجه طولانی کشتند. جرم و جنایت او فقط یک چیز بود: اجرای موسیقی. خطای او براساس این اتهام نامه "خوانندگی" بود.